تبليغاتX
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی - الهی
        

الهی

نظر خود بر ما مدام کن

و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن

الهی

می دانی که ناتوانم پس از بلا برهانم

الهی

قصه به این درازی ! من در یافتم به بازی

الهی

بر آن روز می خندم که یافته می جستم

دل و دست از دانش نشستم به نا بینایی می نگرستیم

به مردگی می زیستیم

الهی

نا دیده و ناجسته حاصل ! ای جان و دل را زندگانی و

منزل

از پیش خطر و از پس نیست راهی

بپذیر که جزدوستی توام نیست پناهی

الهی

اکنون چون بر من است تاوان

آفتاب صدق و صفت بر من تابان

که بشر از شرک جستن نتوان

و به نجاست نجاست شستن نتوان

الهی

تو غیب بودی و من عیب بودم

تو از غیب جدا شدی من از عیب جدا شدم

الهی

میپنداشتم که ترا شناختم

اکنون آن پنداشت و شناخت را در آب انداختم

الهی

در ملکوت تو کمتر از مویم

این بیهده تا کی گویم

الهی

نه نیستم نه هستم ن بریدم و نه پیوستم . نه به خود

 

میان بستم

لطیفه ای بودم از آن مستم. اکنون زیر سنگ است

دستم

الهی

همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غم ها با یاد

تو سرور است

الهی

بنیاد توحید ما را خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 10:29  توسط میلاد  |