تبليغاتX
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

پیشاپیش روز مادر و زن بر تمام مادران

مبارک باد و

خسه نباشیدی به همه ی مادران 

اي عشق خوشا كسي كه حاشا ز تو كند
 
اين عشق پُركرد ياد و دل به دريا زد ورفت
 
 
عشق است جمال آنكه در اوج ِ غرور
 
بر هر چه كه داشت نام دل، پا زد و رفت
 
 
تو مثل خواب نسيم ،به رنگ اشك شقايق
 
تو مثل شبنم عشقي به روي زيباي عاشق
 
 
 
تو مثل يه دسته سپيده پُر از تولد روزي
 
تو مثل نم نم باران لطيف و پاك و صافي
 
 
تو مثل جذبه ي عشقي ،در انتظار رسيدن
 
در امتداد نوازش ِ گل به عالم رسيدن
 
 
تو مثل چكه ي مهري زسقف سبز صداقت
 
تو مثل سپيده ي به رنگ صفحه ي گلبرگ
 
 
تو مثل غنچه لطيفي ،به رنگ حسرت شبنم
 
تو مثل خنده ي ياسي ومثل غربت يك غم
 
 
تو مثل لطف بهاري پُر از شكوفه خواندن
 
تمام هستي من شد نام شعر تو "مادر"
 
 
تومثل  هر چه كه هستي به نام صد ا كن
 
براي من دلگشته به وقت صبح دعا كن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 14:3  توسط میلاد  | 

آخه من هيچي ندارم كه نثارت بكنم

تا فداي چشماي مثل بهارت بكنم


 مي درخشي مثل يه تيكه جواهر توي جمع

من مي ترسم عاقبت ، يه روز قمارت بكنم


من مثل شباي بي ستاره سرد و خاليم

خب مي ترسم جاي عشق ، قصه و رؤيا بكنم


تو مثل قصه پر از خاطره هستي ، نمي خوام

منه بي نشون تو رو نشونه دارت بكنم


تو كه بيقرار ديدن شب و ستاره اي

واسه ديدن ستاره بي قرارت بكنم


مثل دريا بيقراري ، نمي توني بموني

من چرا مثل يه بركه موندگارت بكنم


تو بگو خودت بگو ، با تو بمونم يا برم

آخه من نمي خوام كه تو رو غصه دارت بكنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 14:27  توسط میلاد  | 

              

 

وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد..........

و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...

حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست.... لبخند شیرینت  را ندارم ......

وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند

وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است  

وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم

وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم

وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام

وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است  

من می مانم و یاد تو  و دلی پر درد .....

سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان

روشنت تا صبح می درخشد

در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...

و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم 

به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم

نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار

لبخند 

نگاهت می کنم

و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم   

با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است

تو را می خوانم

غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم :

دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 22:55  توسط میلاد  | 

گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....سوختن حرف کمی نیست انانکه
 
ساختند سوختند !!
 
 
 
 
 
 
خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..
بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر
 
ندهم ...
با تمام وجود خواستمش ...
غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...
بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...
بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...
شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...
شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند ....
و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .
شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...
سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..
براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...
ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي
 
طلايي اميدواري مي اندازد ....
هنوزهم اميدوارم ...
او مي رود تا با ديگري برود
و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....
چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:34  توسط میلاد  | 

 
زیر سقف آسمون
 
زیر این گنبد نیلی کبود
 
یکی بود یکی نبود
 
هیچ کس از قصه ی خود جدا نبود
 
یکی تنها بودو خسته
 
یکی بی صدا نشسته
 
یکی دنبال یه لقمه نون خالی
 
یکی پول رو پول می ذاشت و بی خیالی
 
یکی فکرای عجیب داشت
 
یکی ثروتی عظیم داشت
 
یکی دستاش پرپینه های کاری
 
توی سفرش چند تا تیکه نون خالی
 
با تموم غصه هاش زمزمه بود
 
روی لباش شکر الهی
 
یکی پشت میله ها بود
 
دور از آفتاب خدا بود
 
یکی آزاد و رها بود
 
توی کوچه ها می گشت
 
دنبال کار بود
 
یکی حال عاشقی داشت
 
شب و روز گریه می کرد
 
دنبال یار بود.
 
یکی بیماره و تنها
 
همه وقت منتظر مردن دردا
 
یکی اهل رفتن به دور دنیاست
 
همه چیز واسش عجیبه
 
حتی رنگ چهره ی مردم دنیا.
 
یکی فکر جنگ و دعواست
 
یه بغل موشک گذاشته واسه فرداش
 
تو چشاش شعله ی آتیش زده ی
 
مردم بیچاره چه پیداست.
 
یکی کارو زندگیش فقط شده شعار خالی
 
هی می گه این می کنم اون میکنم
 
تا برسیم به یک نوایی
 
یکی اهل هنره عاشق نقشه
 
فکرو جسمش رو می ذاره واسه حرفش.
 
یکی دستاش پر فکره
 
رو ورقهای سفید
 
ریز و درشت لحظه ها رو تند نوشته.
 
یکی عالمه با علم
 
می گرده دنبال حقیقت
 
یکی پای تخته تفهیم می کنه
 
درس و به کودک.
 
یکی خواننده می شه با تار و تنبک
 
همه عالم می خونن شعراشو از بر.
 
یکی هیچی نداره فقیر و بی پول
 
سکه های آدما براش می شه نون.
 
یکی چشم داره فقط به مال مردم
 
نه به فکر زحمته نه فکر کاره
 
جیب زدن براش نه ننگه و نه عاره.
 
یکی پشت میز قانون
 
می کنه حرفارو خوب گوش
 
همه چی رو میکنه رو
 
میخونه حکمشو اون زود
 
گاهی آروم گاهی وارو.
 
...
 
یکی اینجا یکی اونجا
 
زیر سقف آسمون آدما پیدان
 
یکی زندگیش درازه
 
یکی عمرش قد گلهای تو باغچه
 
یکی فردا چشاشو باز می کنه
 
روز دوباره
 
واسش آفتاب میزنه
 
تو گلدونش گل میده ریشه
 
یکی می خوابه دیگه واسه همیشه
 
کتاب قصه ی هر کی بسته می شه.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 9:51  توسط میلاد  |