|
|
|
|
|
يه روز چندتا جوون جمع مي شن ! ماشين باباهه رو دو در مي کنن مي گن
بزنيم بريم شمال ! سوار ماشين مي شن پسره استارد مي زنه رفيق مي گه : بزن بريم به سرعت برق و باد بزن بريم از اينجا ! بزن بريم عشق و داد و بيداد بزن بريم از اينجا ! همينطوري داشتن مي رفتن يکي از بچه ها عقب ناراحت نشسته بود يکي
از بچه ها بهش مي گه : چته ؟ ناراحتي چرا ؟ مي گه : بابا منو برداشتين
اوردين اونجا نامزد داشتنم ، دوستش داشتم عاشقش بودم : دوباره عشق دوباره گوشه گيرم همينو بس دوباره سر بزيرم نميشه پنهون بشم دست دلم رو شده بد رفيقش بر مي گرده مي گه اي بابا عشق کدومه : تو اين دنياي ديوونه کسي عاشق نمي مونه ببين ساختن چه قدر سخته ولي ويروني آســــونــــه ! همين جور داشتن مي رفتن يه دفه تصادف مي کنن يارو راننده پياده مي شه خيلي عصباني مي گه : ديوونه ديوونه | ديوونه ديوونه ديوونه شو ديوونه ! ديوونه ديوونه | ديوونه ديوونه ديوونه شو ديوونه ديوونه ديوونه !!! بعد دعواشون مي شه زنگ مي زنند پليس مياد پليسه به بچه ها مي گه : بابا شما مقصرين حالا دارين دعوا هم مي کنيد ... بچه ها مي گن بابا ما که کاري نکرديم پليسه بر مي گرده مي گه : شهر و به هم ريختي ديگه چـي مي خواي ! خلاصه بچه ها پشيمون مي شن مي گن بياين بر گرديم اين کارا آخر عاقبت
نداره ... يکي از بچه ها مي گه من اصلا زنگ مي زنم خونه رديفش مي کنم !
پسره مي گه : مــــنو ببـــــــخش منــــــو ببـــــــخش مــــنو ببـــــــخش مي خوام که با تو باشم نمي تونم جدا شم ! بعد مادرش مي گه : اين چه حرفيه پسرم ؟ : تو عزيز دلمي | تو عزيز دلمي تو عزيز دلمي | تو عزيز دلمي ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 12:40 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
![]() وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می
کند
و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی ,
از ترس گربه خشونت , قایم شده است
و آدم ها , همان قورباغه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12:39 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام تولد من تموم شود ولی یکی تو وبلاگم نگفت
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 22:58 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به تمام دوستان
۱۸ فروردین تولدمهههههههه
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 20:22 توسط میلاد
|
|
||