|
|
|
|
امروز روز آخر پاییز بود پاییزم تموم شود و
یکدیگر از پاییزهای عمرم گذشت و
تو نیامدی
ولی منتظرت هستم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 15:34 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 20:17 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 17:51 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
من میدانم که روزی خواهم مرد ، پس مرا در خاک می نهید !!! مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که سیاه بخت بودام !!! چشمان مرا باز بگذارید ، تا تمامی جهان بدانند که چشم انتظار از این دنیا رفته ام . دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند که من به آنچه می خواستم نرسیدم !!! و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوتم بکشید ، تا همگان بدانند هر چه ظلمت بود کشیدم ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 12:42 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
نام خود عاشق نهادم دلبری یادم نکرد یار من وقتی که شیرین بود فرهادم نکرد بر بیابان رفتم و چون آسمان غوغا عاقبت دلدار من گوشی به فریادم نکرد در جهان هر دم به ملک درد طوفان می وزد تــــک شـــدم در دار غم آزاده ای شادم نکرد قلب من در آتش هجران عجب مردانه سوخت مـــــردی از این بند و دام تیره آزادم نکرد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 14:22 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
ما به هم بر خورديم تو براي دل من آن غروب غمگين آن سكوت سنگين من براي دل تو آن بهار زيبا
من و غم دست به هم از گذرگاه زمان مي گذريم
نگاهت بودي دل بيچاره من , در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين بي خبر گشت اسير
با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم
تو تنها اميد دل نا اميد من كاش مي شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من ,
تو بمان تا نميرد دل من حيف مي دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين دل مجنون مرا زير پا مي نهي و مي گذري
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 17:52 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست راستی نهايت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟ اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!! گفتم اضطراب؟ از کجا فهميدی ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟ يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که: عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است.... راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟ می خوانی مگر نه؟؟؟ نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!!!!! آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟ عشق سوگند خوردن دارد؟....... نه.........مگر نه؟؟؟ ديدی پس تو هم عاشقی مانند من....... مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند ميدانی نازنينم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگويم؟ ؟ ؟ بازهم؟ آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟ پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟ دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟ نه ؟ ؟ ؟ آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟؟؟ دوستی گفت: با دل شوريده ام آرام تر آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 15:28 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 16:59 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها لحظه ايست كه ما براي زيستن در اختيار داريم هر گامي كه بر مي داريم هر نفسي كه مي كشيم مي تواند سرشار از آرامش ، شادماني و وجد باشد. تنها كافيست كه در لحظه اكنون بيدار و زنده باشيم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 13:56 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
آه ای گل سرخ تو بيمار هستی ! کرمی ناپيدا و مرموز که شب هنگام پرواز می کند در طوفانی بی پايان و خروشان راه بستر تو را يافته است ؛ ـــ بستر تو ٬ بستری از شادی ارغوانی ـــ و عشق مرموز و سياه او زندگی تو را تباه کرده است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 17:31 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
وجود داری، دروغ نیستی! فریب نیستی!
من در میان دریایی ایستاده ام و شن های ریز طلایی ساحل را
درون دستانم گرفته ام. ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و
فشرده ام می لغزند و به دریا فرو می ریزند! مشت هایم را سخت تر می فشارم تا شاید بتوانم شن ها را
درون دستانم نگاه دارم. اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم، شن ها به سرعت و پوزخند زنان از
لای انگشتانم فرو می ریزند و من اشكی چند از دیدگان فرو می ریزم!
آه خدایا، چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم. خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این
شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم !؟ نیز نمی توان هیچ گاه در
دستان خویش نگه داشت!
آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم، یا می پنداریم كه می بینیم! چیزی نیست جز رویایی در خواب ؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 17:17 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
ميلاد آنكه عاشقانه بر خاك مرد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 14:16 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
.....شاید, محال نیست
آنکس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند
این سان که ذرِّه های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو جان در هوای توست
شاید, محال نیست که بعد از هزار سال
روزی غبار ما را آشفته سوی باد
در دوردست دشتی از دیده ها نهان
بر برگِ ارغوانی
پیچیده با خزان
با پای جویباری
چون اشک ما روان
پهلوی یکدیگر بنشاند!!
ما را به یکدیگر برساند!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 13:28 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
خلوتم را نشكن
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 14:29 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
هميشه وقتی تنها و نا اميد و ملول تنت و روانت از دست اين و آن خسته است ......... هميشه وقتی رخسار اين جهان تاريک است .......... هميشه وقتی درهای آسمان بسته است ......... هميشه ! گوشه گرمی به نام دل با تو هست که صادقانه تراست از هر که با تو پيوسته! به دل پناه ببر که آخرين پناه توست ! به دل پناه ببر که تو را چنان که تمنای توست دوست می دارد! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 14:3 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 14:24 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 14:23 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
ای مهربان من، |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 14:12 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشه
تــو وقــتي زيــبـايــي كـه براي من باشي |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 14:40 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
درد دلهای شبانه ی یک کودک ... خدايا ... نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 19:26 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
الفباي عشق ! باردگر نامه تو بازشد مستي ام از نامه ات آغازشد نام خدازيور آن نامه بود من چه بگويم كه چه هنگامه بود؟ بوسه زدم سطر به سطر تو را تا كه ببويم همه عطر تو را سطربه سطرش همه دلداگيست عطر جوانمردي وآزادگيست عطر تو در نامه چها ميكند غارت جان و دل ما ميكند ازغم خود جان مرا كاستي بار دگر حال مرا خواستي بي تو چه گويم كه مرا حال نيست مرغ دلم بي تو سبكبال نيست هرچه كه خواندم دل تو تنگ بود حال من و حال تو همرنگ بود بي تو از اين خانه دل شاد رفت رفتي و باز آمدن ازياد رفت هركه سر انگشت به در مي زند جان و دلم بهر تو پر ميزند بي تو مراروز طلايي نبود فاجعه بود اين كه جدايي نبود چون به نگه نقش تو تصوير شد اشك من از شوق سرازير شد اشك كجا گريه باران كجا ؟ باده كجا نامه ياران كجا ؟ برسر هر واژه گلي ريختي شوق و غمم را به هم آميختي روح به هر واژه كه كاوش كند عطر تو از نامه تراوش كند عكس توونامه تو ديدنيست بوسه ز نقش لب تو چيدنيست هرچه نوشتي همه بوي تو داشت بردل من مژده ز سوي تو داشت هرسوخنت چون سخن يوسف است بوي خوش پيرهن يوسف است من ز غمت خسته كنعاني ام بي تو گرفتار پريشاني ام مهر تو چون باد بهاري بود دردل من مهر تو جاري بود نامه به من عشق سفر مي دهد از سر كوي تو گذر مي دهد نامه تو باده مرد افكنست هر سخنت آفت هوش من است جان و دلم مست جنون ميشود تشنگي ام برتو فزون ميشود نامه تو گرچه خوش و دلكشست دردل هر واژه گل آتشست حرف به حرف تو به هر نامه يي !خواندم وديدم كه چه هنگامه يي نامه تو قاصد دنياي عشق بر دلم آموخت الفباي عشق هرالفش قد مرا راست كرد با دل من هرچه دلش خواست كرد از ب ي تو بوسه گرفتم بسي نامه نبوسيده به جز من كسي !پ چون نوشتي دل من پر گرفت آتش عشق تو به دل در گرفت دال تو بردل غم دوري نهاد صاد تو دل را به صبوري نهاد سين تو سرمايه سود من است سين همه ي بود ونبود من است سوروسرورم همه از سين توست سين اثر سينه سيمين توست شين تو درخاطره شوق آورد ذال تو ما را سر ذوق آورد لام تو ياديست ز لبهاي تو وان نمكين خنده زيباي تو ميم بود شمه يي ازموي تو زانكه معطر بود از بوي تو نون تو ازناز حكايت كند هاي تو از هجر شكايت كند واوتو پيغام وصال آورد جان ودل خسته به حال آورد آزسخنت برتن من جان رسيد حيف ازاين نامه به پايان رسيد بوسه به امضاي تو بگذاشتم ياد زماني كه تو را داشتم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 17:19 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
ساحل بهانه ای است تا هرز گاهی بغض هایم را در خلوت آن در پناه صخره ها روی شن های نرم و در هیجان موج ها خالی کنم... و بگویم دریا دوست داشتنی است مانند مادرم و سخاوتمند همانند پدرم دریا هم چون من مجنون و شیدا ست ... افسوس.... که نمی دانم او در فراق کی این همه ناله می کند و سرش را به صخره ها می کوبد آه و زاری می کند. دریا را دوست دارم. زیرا هر گاه تو نیستی .شانه اش پناهگاه اشک های من است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 20:14 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل من هرگز کسی عاشق نبوده سوختن از عشق را لایق نبوده از توام بر آتش و خاموشم از تو تا نگوئی بر وفا صادق نبوده هر چه میسوزم تو میگوئی کم است قصه ام ورده تمامه عالم است پس چرا آزردنم را دوست داری حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟ هر چه را میخواستی از من بدست آورده ای مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده ای منکه دنیا را به پایت ریختم زندیگیها را به پایت ریختم من که با خوب و بده تو ساختم آبرویم را به خاک انداختم دیگر چه خواهی ؟ من که همچون بت پرستیدم ترا .... هرکجا رفتم فقط دیدم تورا .... با تمام گریه ها از دست تو ... میشکستم بغض و خندیدم تورا ... پس چرا آزردنم را دوست داری حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 20:11 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
تورا گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگين اند و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگين اند عصاي دست پيري بود برايم دستهاي تو چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تونمي دانم چه خواهد شد فقط بي تاب و دلگيرم كجاماندي كه من بي توهزاران بار در هر لحظه مي ميرم
كاش به اشكهاي كودكانه ام رحم مي كردي
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 14:15 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 14:11 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
![]() به نام جنون عشق
![]() قصه ی من و تو
دلم ميخواد قصه بگم اما نه از اون قصه ها
يه قصه اي که توي اون من باشم و توو شما ميخوام ازاون روزي بگم که سردو باروني بودش اما نگاه ما دوتا بارونو زيبا ميدونست ميخوام ازاون روزي بگم که درکنار هم بوديم تو پيش من من پيش تو ميخوام بگم خدا کنه که مرغ عشق باز بخونه گلدون مهرو عاطفه نشکنه سالم بمونه کاش ميتونستيم که بيايم دستامونو به هم بديم بيايم و با تيشه ي مهر به خار نفرت بزنيم ميخوام بگم ريشه زدن تو خاک عاشقي خوشه دويدن تو کوي عشق بردن کاپ دل خوشه بگو اصلا تو دوست داري قلبو شکارش بکني؟ يامرغ عشقي بخري هرروز نگاهش بکني؟ بگو شده قلب تو هم جيک جيک و تاپ تاپ بکنه؟ باديدن يه همسفر بهونه ي سفر کنه؟ شده بهارا بشيني شکوفه ها رو ببيني؟ اونوقت بياي و از بهار شور پريدن بگيري؟ شده کنار گل سرخ بخواي يه قصه اي بگي؟ نگاش کني نازش کني اما بعدش هيچي نگي؟ شده يه روز يه قاصدک رو توي دستات بگيري؟ نزديک لبهات کني و براش ترانه بخوني؟ بعدش فوتش کني و بعد يه فال حافظ بگيري؟ شده دلت هوايي گرماي خنده هاش بشه يا که چشات باروني گل هاي پرپرش بشه؟ شده به خاطر دلش گلهاي ياسو بچيني؟ يا بعد فقط براي اون جشن ستاره بگيري؟ شده تو ثقل فاصله ادامه ي نگاش بشي؟ يا تو شکار لحظه ها مهمون خنده هاش بشي؟ شده يه روز آب بخوري اسمشو هي يادت بياد؟ ياوقتي که خواب ميبيني عکسش جلو چشات بياد؟ شده بخواي لحظه هارو آبي و آبي تر کني؟ يا که بخواي پروانه رو به جشن گلها ببري؟ شده رو سنگفرش زمين حس بکني پرنده اي؟ يا وقتي که باهاش باشي حس بکني مسافري؟ اگر يه روز شد که ديدي اينا همش پيش توه ياوقتي ديدي تودلت حسي زدش يه جوونه اونوقته که با خاطره ميتوني همسفر بشي خيلي قشنگ و بي صدا از حسي با خبر بشي اونوقت ميفهمي زندگي رفتن و پر کشيدنه آخر قصه ي شما اونم اگر تورو بخواد رسيدنه ،رسيدنه زیباترین احساس عشق است..خوب ترین
اتفاق دوستی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 14:34 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 14:30 توسط میلاد
|
|
||||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 14:26 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
از آنوقت مال تو بودم ********************************************** شايد از همان وقت مال تو بودم كه هنوز ترا نديده بودم. زير خاك مرا از روز ازل با مهر تو سرشتند . من اين راز را از همان دم دريافتم كه نام ترا براي نخستين بار شنيدم و ناگهان دل در برم طپيد زيرا روح تو در اين نام پنهان شده بود تا روح مرا بسوي خويش خواند. يك روز نام ترا شنيدم و هماندم نفس در سينه ام خاموش شد مدتي دراز گوش فرا دادم اما فراموش كردم جوابي بگويم از آن لحظه بود كه هستي من با وجود تو در اميخت . گويي احساس كردم كه براي اولين بار صدايي در گوش دلم ندا داده است. راستي آيا تو از اين اعجاز خبر داشتي؟خبر داشتي كه من بي آنكه ترا شناخته باشم ،بشنيدن نام تو دانستم كه محبوب و آقاي خويش را يافته ام و با شنيدن نخستين كلمات تو اين گمانم به يقين پيوست . پيش از تو روزهاي عمر من با تاريكي و نوميدي ميگذشت تو زندگاني مرا با فروغ اميد روشن كردي وقتيكه صداي ترا شنيدم رنگ از رخم پريد و بي اختيار نظر بر زمين افكندم در آن لحظه بود كه دلهاي ما با يك نگاه خاموش از هم بوسه ي عشق ربودند . من نام ترا در نگاه تو خواندم و بي آنكه از خود چيزي پرسيده باشم ، بخويش پاسخ گفتم( خود اوست) آري خود او بود خود او بود، او بود كه زمستان زندگيم را به بهاري شاد تبديل كرد خود او بود، كه هر صبح پيش از طلوع خورشيد بديدارم مي آمد و امدن صبح را با ديدار او، با شنيدن صداي او ،آغازگر بودم دوستت دارم هاي او بود كه زندگي را برايم دوست داشتني ميكرد دوستت دارم هاي او بود كه قلبم را به طپش مي انداخت و مرا به انتظار صبحي ديگر وا مي داشت عزيزا! بي حضور تو، عطر گل مريم و شكوفه هاي بهار ديگر برايم دلپذير نيست ………… تا ابد زنده باشي ************* |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 15:52 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 19:1 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، لذّت ببرد و نفس بكشد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 0:47 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
دل من دل من یه روز به دریا زد ورفت... پشت پا به رسم دنیا زد و رفت... زنده ها خیلی براش کهنه بودن... خودشو تو مرده ها جا زد و رفت... هوای تازه دلش می خواست ولی... آخرش تو غبارا زد و رفت... دنبال کلید خوشبختی می گشت... خودشم قفلی رو فقلا زد و رفت |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 0:37 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
اگر دوسش داری این رو بهش هدیه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 0:35 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 16:15 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
![]() اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار . بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد . از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد . وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند . اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه عقل زيادی داريم فروشنده خواهيم بود . نداشتن قسمتی از چيزهايی كه آرزو داريم قسمت پر ارزشی از خوشحالی است . استاد هنرمند از سنگ آدم می سازد و مربی بی هنر از آدم سنگ . هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبديل شود و هر خوشبختی و سعادتی می تواند به فاصله تبديل شود .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 16:22 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 14:15 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
در حوالي بساط شيطان
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 14:14 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشق که گدایی نمی کنه
عاشق که قهرمان حادثه نیست عاشق که محدود نمی کند عاشق که دلتنگ نمی شود عاشق که نمی نالد پس چیست راز این همه نیاز ؟؟؟ پس چیست حقیقت وجود اشک در پس چشمان عاشق عشق حادثه نیست که عاشق قهرمان حادثه باشد این همه نوشتن برای چیست؟؟؟ عشق که فراموش نمی شود عشق زمان را فراموش می کند عشق که در دو کلمه شکل نمی پذیرد عشق زادهء دلتنگی فاصله هاست و لعنت به فاصله ها اگر معنایشان جدایست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 14:7 توسط میلاد
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 15:13 توسط میلاد
|
||
|
|
|
|
|
باغ خونه بی تو خشک و بی رنگ میشه فکر میکردی که بری دلم پر از رنج و غمه بــــعد از تو رنگ گل ها رنگ سیاه ماتمه
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 14:53 توسط میلاد
|
|
||